مهر از وقتی یادم می آید ماه مورد علاقهی من بوده است. احتمالا متولد مهرماه بودنم هم بیتاثیر نبوده – از همین تریبون هم اعلام کنم که خیلی هم به این اتفاق مفتخرم. تازگیها اما نمیتوانم با همان صلابت بگویم که مهر را از همهی ماهها بیشتر دوست دارم. انگار نه خود مهر که تصویرش این نقش را بازی کند. این تازگیها که کم کم هم دارد از تازگی میافتد، از مهر خبری برایم نبوده است.
تهران آمدن مهر همهجا عیان بود! بوی خاک نم کشیده که گاه گاه بلند میشد، صدای خش خش برگها و قارقار کلاغ ها، ترافیک خیابان و شلوغی مغازهها و از همه مهمتر یکهو شنیدن "همشاگردی سلام" از تلوزیونی که همیشه روشن بود. این لعنتی همیشه بغض من را درمیآورد! بغض البته و به گریه نمیرسید. حس دوگانهای داشت؛ خوب و بد در آن واحد. نوستالژیک بود و شدیدا اضطراب آور. یعنی همان جا با شنیدنش هم بغضم میگرفت و هم دلشوره و اینها حتی بعد از دوران محصلی هم ادامه داشت. البته که من هم مثل خیلیهای دیگر خود مدرسه را آنقدرها دوست نداشتم و ازخیلی چیزهاش هم متنفر بودم، حتی از همین نشستن یک ساعت و نیم دوساعته پشت آن میزهای تنگ که برایم همیشهی خدا عذاب الیم بود. مدرسه به عشق بچهها و زنگ تفریح و ورزش خوش بود.
اما حالا دیگر شش هفت سال است که از این خبرها برایم نیست. اینجاها که من زندگی کردهام/میکنم مهر ندارند و من آمدن پاییز را حس نميکنم. حتی خیلی از این سالها وبلاگ بهمن حواسم را به آمدن پاییز جمع کرده! اینجاها، تابستانش هم مثل پاییز و البته بقیه فصلها، باران دارد و گاهی هم حسابی خنک میشود. این باران لعنتی، که شش هفت سال پیش برایم عزیز بود و بیصبرانه انتظارش را ميکشیدم و حالا لعنتی شده، همهی همهی سال هست فصل ندارد انگار. همهی سال زمین خیس است وقت نمي کنی بوی خاک تازه تر شده را بفهمی و ذوقزده بشی، شاید هم دلتنگ. برگ درختها هم بس که همیشه تر هستند و له و لورده پهن زمین، هیچ وقت زیر پایت خش خش نميکنند. تازه مدرسهها هم اول مهر شروع نميشود؛ روز اول مدرسه یک روزی اوایل سپتامبر است که میافتد اواسط شهریور. بعد هم تا بیایی بفهمی که پاییز شده و بخواهی یاد پاییزهای تهرانت را به خیر کنی، باد شمال وزیدن ميگیرد، لامصب ، زمهریر میشود و کوهها سفید و غرق برف جوری که نمیفهمی از کجا خوردی، پاییز چی شد و زمستان کی رسید.
خلاصه اینجاها که من این سالها بودهام مهر ندارند و چند سالی است که من باید جایی بخوانم یا کسی پای تلفن از ایران بهم یادآوری کند که بفهمم در ماه مبارک مهریم. اما هنوز هم، اگر ازم بپرسی، میگویم مهر ماه را از همه بیشتر دوست دارم حتی اگر زیر لب بگویم کدام مهر؟.گاهی میترسم حس و حال دم پاییز و حال و هوای تهران اول مهر یاد بروند. حالا که هوای تهران هم دیگر مثل قبل کمتر صفر و یکی است، که تهران هم وسط تابستان باران میآید، میترسم توازنش قبل از این که من برگردم بهم بخورد و برایم مهر یک خاطره بماند. چشمهایم را میبندم و زور میزنم که هرچه بیشتر از آن حس و حال و هوا را به یاد بیارم به خودم تلنگر میزنم که این خاطرهها را خوب مرورشان کن مبادا از یادت بروند.
پ.ن.1. نوشتن و اقرار به این که "شش هفت سال است..." اصلا و ابدا کار خوشآیندی نیست. اوایل که آمده بودم فکر میکردم ده سال "خارج" بودن یعنی مهاجرت یعنی که تو هم میروی جزو همانها که آنجا که بودی وقتی برمیگشتند رفتارشان فرق داشت و اینجا که پای صحبتشان مینشینی حرفهاشان به نظرت خندهدار است. میشوی یک مهاجر بدبخت. نقطهی عطفش برایم ده سال بود؛ انگار از ده که گذشت، کار از کار گذشته باشد. اما حالا که شمار سالیان خودم هفت را رد کرده و به ده نزدیک میشود ترجبح میدهم فکر کنم اشتباه میکردم، که ده سال آنقدرها هم بحرانی نیست. از نظر من مهاجرها – حکم کلی ندهم خیلیها شان - بدبختاند به یک دلیل سادهی از اینجا رانده و از آنجا مانده و دو هوائه بودن، این که دیگر هیچ جا "آرام" نميگیرند. حتی اگر به انتخاب خود بدبخت میشوند از یک جایی به بعد دیگر میدانند که همیشه یک مهاجر بدبخت ميمانند، از آنجا که دیگر نميدانند "خانه" کجاست. البته آدم میتواند درعین بدبختی خیلی هم خوشبخت باشد که این هم از دوگانگیهای مهاجرت است!
پ.ن.2. هر که از پاییز و مهر نوشته یادی هم از آنها کرده که دیگر نیستند، یادی که همیشه باماست و خواهد بود. یاد سالی که سیاه شد و حالا حالاها سیاهیش از خاطرمان نميرود همچنان که امید به روزهای سپید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر