۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

از حرکت سیال ذهن در مترو

وارد شدم، مترو نیمه‌ پر بود تکیه زدم به میله، کنارم عاقله‌مردی نشسته بود یک کتاب روی پایش پهن سرش پایین مشغول بود. دقت کردم، مشق می‌نوشت، انگار مشق سواد آموزی . یاد Reader افتادم، نفسم بند آمد؛ فیلم را چندین ماه پیش دیده‌ام ولی هنوز تقی به توقی مي‌خورد یادش می‌افتم، هر بارهم نفسم می‌گیرد و حس استاصال وجودم را.
چند ایستگاه بعد یک‌هو دفتر و دستکش را جمع کرد و پیاده شد، دوان دوان. وقتی سرش پایین بود و تند تند می‌نوشت، از صورتش معلوم بود که دارد از این مشق نوشتن لذت می‌برد و عین خیالش نیست که مترو، هم تکان تکان دارد هم نگاه‌های دزدکی کنجکاو؛ مثل دختر‌هایی که می‌نشیند، کیف لوازم آرایش‌ را روی پایشان پهن می‌کنند و با مهارت خاصی مشغول می‌شوند به سرخاب سفیداب، نه تکان تکان‌های مترو خللی در کارشان وارد می‌کند نه نگاه‌های مبهوت امثال من. آن‌ها هم اغلب یک ایستگاهی ناغافل بساطشان را جمع مي‌کنند و یک‌هو می‌زنند بیرون، غافل از نگاه‌هایی که تعقیبشان می‌کنند و حواس‌هایی که تا مدت‌ها پی‌شان می‌پلکند


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر