این لغت "تارنما" شدیدا روی اعصاب من است! میخوانم تارنما میشنوم آنکه تارنمایی میکند! فکر نکنم تنها علتش ذهن آشفته من باشد. پدرکشتگی هم که با هم نداریم! پس لابد دلیل مستقلی هم وجود دارد.
هر واژهای در یک سیستم زبانی علاوه بر معنی ارزشی هم دارد و این ارزش در رابطه و مقایسه با واژگان دیگرتعریف میشود. مثلا اینکه میگوییم لیوان دستهدار برای این است که در فارسی ما یک لیوان داریم و یک استکان و یک فنجان. لیوان بزرگتر است و بیدسته؛ استکان کوچک است و دستهدار؛ فنجان مشابه استکان است ولی از جنس چینی و نه شیشهای (یا همان بلور). لیوان دستهدار منظور آن شیشهایهای بزرگ ولی دستهدار است. چینیها را دیگر الان همه ماگ مینامند و نمیگویند مثلا فنجان بزرگ.
در انگلیسی برای مفهوم مجموعهای درهم تنیده ازweb استفاده کردند چون مثلا تارعنکبوت چیزی است که این مفهوم را خوب تداعی میکند و ازیک طرف مختصر است پس مفید. ولی بعد این کلمه در کاربرد جدید جا افتاد و حالا بدون نیاز به تداعی تارعنکبوت معنای خودش را میرساند وحتی در حال حاضر این دو میتوانند homonyme (یعنی از لحاظ شکل مشابه ولی درمعنی متفاوت) به حساب آیند.
حالا در فارسیٍ ما تار چه چیزهایی را تداعی میکند ؟ مطمئنا اولینش تارعنکبوت نیست دلیلش هم همین است که به تارعنکبوت میگوییم تارعنکبوت وگرنه خیلی شیک و مختصر بود تار!
تار در فارسی یک واژه مبهم است چون چند معنی بعضا مستقل دارد و نهایتا درمتن است که ابهامزدایی میشود:
تارِ تارمو
تارٍ ساز
تارِ تار و پود
تارِ تیره و تار
حتی اگر از این تارهای بیربطتر مثل تیره و تار و تارٍسازهم بگذریم، تارٍ تارعنکبوت اشاره به چیز دراز و باریکی دارد که عنکبوت درهم میتندش و میشود تارعنکبوت. حرفی در این نیست که تار مجاز از تارعنکبوت بکار برده میشود، اما این تار - وقتی تنهاست - بیشتر دراز و باریک بودن را میرساند تا تنیده و مشبک بودن را.
حالا این از "تا"ش بود، برویم سر "نما"یش.
نما بن مضارع است از مصدر نمودن : بنما(ی) --> نما. از آن بنهای مضارعی هم هست که از بن ماضیش فاصله گرفته و گاهی ماضیش را حتی "نماییدن" میسازیم. با این -نما دیگر چه واژههایی در ذهن داریم :
قطبنما یعنی آن وسیلهای که قطب را نشان میدهد (به آن اشاره میکند)؛ قبلهنما به همچنین.
رهنما یا راهنما کسی است که راه را نشان میدهد.
انگشتنما کسی (یا چیزی) که به انگشت نشان داده شده است.
جهاننما یعنی نمایانگر جهان. تننما یعنی آن لباسی که درآن تن پیداست یا لباسی که تن را نمایان میکند؛ نخنما اگر دقت کنیم یعنی پارچه یا لباسی که چون کهنه شده نخهای بافتش نمایان است و کهنه بودنش را لو میدهد.
روشنفکرنما یعنی آن که روشنفکرنیست ولی خود را روشنفکر نشان میدهد؛ با همین کاربرد ولی کمی متفاوت از لحاظ صرفی داریم خودنمایی، بزرگنمایی و غیره : این دسته واژهها از صفت درست شده اند و حدودا معنای "مانند صفت مربوطه نشان دادن" میدهند.
توجه دارید که در هرکدام از این قالبها، معنای نما و نقش و کاربرد بخش اول و ارتباط این دو باهم متفاوت است.
حالا -نمای تارنما به کدام دسته بیشتر شبیه است ؟
تارنما را میشود مثل بزرگنما یعنی چیز یا کسی که تارنمایی میکند به معنی تیره و تار نشان دادن - که خب هر چند لامصب مدام به ذهن اینجانب متبادرمیشود، اینجا به کار نمیآید - دریافت. اما نه مثل قطبنما یعنی ابزاری که تار را نشان میدهد یا راهنما کسی که تار را نشان میدهد یا انگشتنما کسی/چیزی که با تار نشان داده شده است. با کمی تلاش و ارفاق هم میشود مثل جهاننما و تننما دریافتش نمایانگر یا نمایش دهندهی تار، که این تارهم قرار است مجاز از تارعنکبوت باشد.
خلاصه کلام این که من نمیتوانم بفهمم هدف این واژهسازی چه کاربردی بوده است! این یعنی که این معادلسازی یک جایش میلنگد که من نوعی فارسیزبان قادربه دریافتش نیستم. منظورم این است که خودش نمیرود در سیستم زبان و مجموع واژگان من جا بگیرد باید - به زور- جاسازیش کنم؛ بیارتباط/سخت ارتباط است با بقیه واژگان؛ مجبورم مثل یک کلمه جدید و غیرقابل پیشبینی - که اگر من معنیش را ندانم نمیتوانم حدسش بزنم - یادش بگیرم و تنها و تنها "برتریش" به وبسایت این است که اجزای سازندهاش فارسی الاصل هستند. خب اگر با کسی رودربایستی نداشته باشم که وبسایت برای این من نوعی بهتر است! حداقل با چهار تا کلمه "وب"دار دیگر -حالا وارداتی باشند که باشند - مرتبط است.
اشتباه نشودها من با خود معادلسازی خصومت خاصی ندارم ولی خب بعضی وقتها جواب که نمیدهد هیچ، حرص هم میدهد!!!
پ.ن. من اینجا به واژهها و کاربردهایی اشاره کردم که به ذهنم میرسید پس ممکن است ناقص باشد شما هم اگر چیزی به ذهنت رسید یا اشکالی دیدی، بهم بگی ممنون ميشم! میشد در لغتنامهای چیزی بگردم دنبال تمامی معانی و کاربردها اما با توجه به اینکه هدف من نگاه یک فارسیزبان نوعی به کلمه تارنما و برداشت آن بود، نقض غرض میشد (یعنی ابدا هیچ ربطی به کالیبر ندارد این!).
هر واژهای در یک سیستم زبانی علاوه بر معنی ارزشی هم دارد و این ارزش در رابطه و مقایسه با واژگان دیگرتعریف میشود. مثلا اینکه میگوییم لیوان دستهدار برای این است که در فارسی ما یک لیوان داریم و یک استکان و یک فنجان. لیوان بزرگتر است و بیدسته؛ استکان کوچک است و دستهدار؛ فنجان مشابه استکان است ولی از جنس چینی و نه شیشهای (یا همان بلور). لیوان دستهدار منظور آن شیشهایهای بزرگ ولی دستهدار است. چینیها را دیگر الان همه ماگ مینامند و نمیگویند مثلا فنجان بزرگ.
در انگلیسی برای مفهوم مجموعهای درهم تنیده ازweb استفاده کردند چون مثلا تارعنکبوت چیزی است که این مفهوم را خوب تداعی میکند و ازیک طرف مختصر است پس مفید. ولی بعد این کلمه در کاربرد جدید جا افتاد و حالا بدون نیاز به تداعی تارعنکبوت معنای خودش را میرساند وحتی در حال حاضر این دو میتوانند homonyme (یعنی از لحاظ شکل مشابه ولی درمعنی متفاوت) به حساب آیند.
حالا در فارسیٍ ما تار چه چیزهایی را تداعی میکند ؟ مطمئنا اولینش تارعنکبوت نیست دلیلش هم همین است که به تارعنکبوت میگوییم تارعنکبوت وگرنه خیلی شیک و مختصر بود تار!
تار در فارسی یک واژه مبهم است چون چند معنی بعضا مستقل دارد و نهایتا درمتن است که ابهامزدایی میشود:
تارِ تارمو
تارٍ ساز
تارِ تار و پود
تارِ تیره و تار
حتی اگر از این تارهای بیربطتر مثل تیره و تار و تارٍسازهم بگذریم، تارٍ تارعنکبوت اشاره به چیز دراز و باریکی دارد که عنکبوت درهم میتندش و میشود تارعنکبوت. حرفی در این نیست که تار مجاز از تارعنکبوت بکار برده میشود، اما این تار - وقتی تنهاست - بیشتر دراز و باریک بودن را میرساند تا تنیده و مشبک بودن را.
حالا این از "تا"ش بود، برویم سر "نما"یش.
نما بن مضارع است از مصدر نمودن : بنما(ی) --> نما. از آن بنهای مضارعی هم هست که از بن ماضیش فاصله گرفته و گاهی ماضیش را حتی "نماییدن" میسازیم. با این -نما دیگر چه واژههایی در ذهن داریم :
قطبنما یعنی آن وسیلهای که قطب را نشان میدهد (به آن اشاره میکند)؛ قبلهنما به همچنین.
رهنما یا راهنما کسی است که راه را نشان میدهد.
انگشتنما کسی (یا چیزی) که به انگشت نشان داده شده است.
جهاننما یعنی نمایانگر جهان. تننما یعنی آن لباسی که درآن تن پیداست یا لباسی که تن را نمایان میکند؛ نخنما اگر دقت کنیم یعنی پارچه یا لباسی که چون کهنه شده نخهای بافتش نمایان است و کهنه بودنش را لو میدهد.
روشنفکرنما یعنی آن که روشنفکرنیست ولی خود را روشنفکر نشان میدهد؛ با همین کاربرد ولی کمی متفاوت از لحاظ صرفی داریم خودنمایی، بزرگنمایی و غیره : این دسته واژهها از صفت درست شده اند و حدودا معنای "مانند صفت مربوطه نشان دادن" میدهند.
توجه دارید که در هرکدام از این قالبها، معنای نما و نقش و کاربرد بخش اول و ارتباط این دو باهم متفاوت است.
حالا -نمای تارنما به کدام دسته بیشتر شبیه است ؟
تارنما را میشود مثل بزرگنما یعنی چیز یا کسی که تارنمایی میکند به معنی تیره و تار نشان دادن - که خب هر چند لامصب مدام به ذهن اینجانب متبادرمیشود، اینجا به کار نمیآید - دریافت. اما نه مثل قطبنما یعنی ابزاری که تار را نشان میدهد یا راهنما کسی که تار را نشان میدهد یا انگشتنما کسی/چیزی که با تار نشان داده شده است. با کمی تلاش و ارفاق هم میشود مثل جهاننما و تننما دریافتش نمایانگر یا نمایش دهندهی تار، که این تارهم قرار است مجاز از تارعنکبوت باشد.
خلاصه کلام این که من نمیتوانم بفهمم هدف این واژهسازی چه کاربردی بوده است! این یعنی که این معادلسازی یک جایش میلنگد که من نوعی فارسیزبان قادربه دریافتش نیستم. منظورم این است که خودش نمیرود در سیستم زبان و مجموع واژگان من جا بگیرد باید - به زور- جاسازیش کنم؛ بیارتباط/سخت ارتباط است با بقیه واژگان؛ مجبورم مثل یک کلمه جدید و غیرقابل پیشبینی - که اگر من معنیش را ندانم نمیتوانم حدسش بزنم - یادش بگیرم و تنها و تنها "برتریش" به وبسایت این است که اجزای سازندهاش فارسی الاصل هستند. خب اگر با کسی رودربایستی نداشته باشم که وبسایت برای این من نوعی بهتر است! حداقل با چهار تا کلمه "وب"دار دیگر -حالا وارداتی باشند که باشند - مرتبط است.
اشتباه نشودها من با خود معادلسازی خصومت خاصی ندارم ولی خب بعضی وقتها جواب که نمیدهد هیچ، حرص هم میدهد!!!
پ.ن. من اینجا به واژهها و کاربردهایی اشاره کردم که به ذهنم میرسید پس ممکن است ناقص باشد شما هم اگر چیزی به ذهنت رسید یا اشکالی دیدی، بهم بگی ممنون ميشم! میشد در لغتنامهای چیزی بگردم دنبال تمامی معانی و کاربردها اما با توجه به اینکه هدف من نگاه یک فارسیزبان نوعی به کلمه تارنما و برداشت آن بود، نقض غرض میشد (یعنی ابدا هیچ ربطی به کالیبر ندارد این!).
manteghie
پاسخ دادنحذف