فاصله بین خوشی و ناخوشی کوتاه است، ساز نو آواز نو خوب گفته بود. گاهی گذر از خوشی به ناخوشی و از ناخوشی به خوشی کار یک آن است واقعا. ولی این گذر است که کوتاه است؛ وقتی ناخوشی مجبوری انتظارش را بکشی، انتظارآن لحظهای که درش ناخوشیها به خوشی بدل میشود! وقتی خوشی هم که خب خوشی دیگر! مگر اینکه خودآزاری داشته باشی که بخواهی به آن لحظه گذر فکر کنی - البته که آدم خودآزارهم کم نیست یکیش خود بنده!
از دیروز فکر میکنم فاصله بین احساس خوششانسی و بدشانسی هم همانقدر کوتاه است! همین خود من که چند روز پیش به دلایلی احساس میکردم خوششانسترین فرد روی زمین هستم، از دیروز که رسیدم به مونترال و چمدانم نرسید و هنوز هم نرسیده و از شب ورود من از درجه هوا ده پانزده درجه کم شده - مثلا امروز رسیده به منهای 29 - و دیروز خبردار شدم که دوست خوبم هم چند روز دیگر میرود از این شهر و دیگر در آن دانشگاه - لعنتی - هیچکس نخواهد بود که در کتابخانه باهم بنشینیم به پچ پج و ... خب دیگر از آن حس خوششانسترین عالم بودن چیزی نمانده است!
و من تازه بدون همهی اینها هم غمگین بودم! از بازگشت دوباره، از به اجبار در این شهری که دیگر دوستش ندارم بودن، از پایاننامهای که طلسمش نمیشکند و درد مچ دستم که خوب نمیشود و از فکر پسرکم که تنها مشغول کار است در آن خانهی به هم ریختهی سرد و... ولی همه این غمها در همان لحظاتی که خوششانسترین بودم هم بود ولی نمیماند در دلم؛ ولی حالا که از آن حس خوشایند چیز زیادی نمانده است انگار تمام غمهای عالم به شتاب آمدهاند تا در دلم جا خوش کنند.
از دیروز فکر میکنم فاصله بین احساس خوششانسی و بدشانسی هم همانقدر کوتاه است! همین خود من که چند روز پیش به دلایلی احساس میکردم خوششانسترین فرد روی زمین هستم، از دیروز که رسیدم به مونترال و چمدانم نرسید و هنوز هم نرسیده و از شب ورود من از درجه هوا ده پانزده درجه کم شده - مثلا امروز رسیده به منهای 29 - و دیروز خبردار شدم که دوست خوبم هم چند روز دیگر میرود از این شهر و دیگر در آن دانشگاه - لعنتی - هیچکس نخواهد بود که در کتابخانه باهم بنشینیم به پچ پج و ... خب دیگر از آن حس خوششانسترین عالم بودن چیزی نمانده است!
و من تازه بدون همهی اینها هم غمگین بودم! از بازگشت دوباره، از به اجبار در این شهری که دیگر دوستش ندارم بودن، از پایاننامهای که طلسمش نمیشکند و درد مچ دستم که خوب نمیشود و از فکر پسرکم که تنها مشغول کار است در آن خانهی به هم ریختهی سرد و... ولی همه این غمها در همان لحظاتی که خوششانسترین بودم هم بود ولی نمیماند در دلم؛ ولی حالا که از آن حس خوشایند چیز زیادی نمانده است انگار تمام غمهای عالم به شتاب آمدهاند تا در دلم جا خوش کنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر