صدای موتورش را میشنوم، صدای آشنای موتور رنو پنج را. یک رنوی قرمز چهاردر جلوی ساختمانمان پارک کرده، زیر پنجرهی ما، دوبله با چراغ روشن. در ِ کنار راننده درست بسته نیست. انگار که بازش کرده، بعد، از پیاده شدن پشیمان شده و با تلنگری پیشش کرده، یک جوری که یعنی هر آن پیاده میشود. رویش به راننده است شانهاش را که به سوی راننده برگشته میبینم. دارد حرف میزند ازحرکت دستهایش معلوم است. یک ساعت شده، شاید هم بیشتر.
وایسادم پشت پنجره کلهام را چسباندم به شیشه و انقدر نگاه کردم تا ماتم برد بعد رفتم عقب، چندین سال عقب، به کوچههای تهران. وقتی یک گوشهاش پارک میکنی، یک کم میچرخی لم میدهی به در و میگویی خب. هر سفر یادش میافتم. دلم میگیرد که دیگر نیست. با آن همه خاطره که توش بود، آن همه صدای خنده که توش پیچیده بود، آن همه دلخوشی که توش جا کرده بود، دلم میخواست همیشه بماند.
صدای موتور هنوز میآید. من تا آن جا که یادم است اینجور موقعها خاموشش میکردم.
وایسادم پشت پنجره کلهام را چسباندم به شیشه و انقدر نگاه کردم تا ماتم برد بعد رفتم عقب، چندین سال عقب، به کوچههای تهران. وقتی یک گوشهاش پارک میکنی، یک کم میچرخی لم میدهی به در و میگویی خب. هر سفر یادش میافتم. دلم میگیرد که دیگر نیست. با آن همه خاطره که توش بود، آن همه صدای خنده که توش پیچیده بود، آن همه دلخوشی که توش جا کرده بود، دلم میخواست همیشه بماند.
صدای موتور هنوز میآید. من تا آن جا که یادم است اینجور موقعها خاموشش میکردم.
پ.ن. شاید باید میگفتم رنوی ما، مایی که در این خاطرهها شریک هستیم.
خوب تا منو می دید جوش می یاوردها ... :))
پاسخ دادنحذفیاد این اتفاقات ناگوارهم حسابی افتادم ولی خب خوب خاطره شدن! D:
پاسخ دادنحذفراستی اون پلیسه یادته؟ پیچیدم تو بزرگراه از پارک طالقانی میامدیم یهو نگهمون داشت کمربند نداشتم، پاشدی رفتی بهش گفتی ما دانشجویم و پول نداریم؟