یک سری رفته بودم به فیسه بوکه* دیدم دوستی از حالش نوشته که "Is the happiest man on earth". یادم افتاد به یک عصر جمعهی نه چندان دوری که خودم همچین حس خوشی داشته بودم. مانده بودم درود بفرستم بر باعث و بانیاش یا حالا که دیگر خبری از آن خوشی نیست لعن و نفرینش کنم، دیدم اگر بخواهم با خودم رو راست باشم، از من است که بر من است؛ گیرم عامل بیرونی بیتاثیر نبوده ولی واقعیت این است که نقشش در حد کاتالیزور است و بس. حالا شاید آن سرخوشی بیشتر به وجودش مدیون بوده باشد ولی این که همهی ناخوشیام را بندازم گردن عوامل بیرونی و خودم را خلاص کنم فقط پاک کردن صورت مساله است که خب خیلی کار جذابی است بس که راحت است - به عبارت دیگر باعث و بانی از گزند لعن و نفرین اینجانب در امان ماند!
البته آدم وقتی خوش است نمیافتد دنبال دلیل، وقتی خوشی چه اهمیتی دارد که آن عامل بیرونی نقشش چیست؟ میخواهد کاتالیزورباشد یا نباشد! خوشی دیگر! وقت خوش را که نباید به کالبدشکافی تلف کرد! وقتی دور ناخوشی رسید معمولا به اندازهی کافی وقت آنالیزهست که به دوران خوشی هم برسد، به اندازهای که بشود سرفرصت نقش همهی عوامل را مشخص کرد، ماتمشان را در موارد لازم گرفت، پروندهیشان را بست و فرستاد بایگانی. که آخرش خودت بمانی و حوضت و اینرسی رو به بینهایت لاکردار و البته نصیحتهایی که فوت آبیشان.
از این حرفها گذشته، حس لذت بخشی است جدا خداوند نصیب همهاش گرداناد. برایش نوشتم خوشحالترین بودنت مستدام.
پی نوشت.
این ناخوشی که گفتم همان است که ساختارش میگوید نا-خوشی. یک حالت کسالت مفرط، بیحالی، بیحوصلگی، اینرسی مایل به بینهایت، خلاصه منظورم از این توضیح این بود که با غمگین یا دلتنگ بودن اشتباه نشود.
پی بیربط نوشت.
این آپارتمان که الان یک هفته است درش ساکنم، عایقبندی صداش افتضاح است! همسایه ها که بالا راه میروند ما صدای پایشان را میشنویم. بالاییها بچه دارند تا به حال ندیدمشان ولی حتما دوسه تایی هستند شاید حداکثر هفت هشت ساله. صدایشان همیشه میآید صدای مادر و پدر البته بیشتر. این مدت که من نشسته بودم به نوشتن اوج سروصدا بود: بدو بدو، بپر بپر، جیغ، گریه، قهقهی خنده، داد و بیداد پدرخانواده و خفیفترش از مادر خانواده. همه با هم به تناوب! دلم برای حضور بچه تنگ شده بود.
البته آدم وقتی خوش است نمیافتد دنبال دلیل، وقتی خوشی چه اهمیتی دارد که آن عامل بیرونی نقشش چیست؟ میخواهد کاتالیزورباشد یا نباشد! خوشی دیگر! وقت خوش را که نباید به کالبدشکافی تلف کرد! وقتی دور ناخوشی رسید معمولا به اندازهی کافی وقت آنالیزهست که به دوران خوشی هم برسد، به اندازهای که بشود سرفرصت نقش همهی عوامل را مشخص کرد، ماتمشان را در موارد لازم گرفت، پروندهیشان را بست و فرستاد بایگانی. که آخرش خودت بمانی و حوضت و اینرسی رو به بینهایت لاکردار و البته نصیحتهایی که فوت آبیشان.
از این حرفها گذشته، حس لذت بخشی است جدا خداوند نصیب همهاش گرداناد. برایش نوشتم خوشحالترین بودنت مستدام.
پی نوشت.
این ناخوشی که گفتم همان است که ساختارش میگوید نا-خوشی. یک حالت کسالت مفرط، بیحالی، بیحوصلگی، اینرسی مایل به بینهایت، خلاصه منظورم از این توضیح این بود که با غمگین یا دلتنگ بودن اشتباه نشود.
پی بیربط نوشت.
این آپارتمان که الان یک هفته است درش ساکنم، عایقبندی صداش افتضاح است! همسایه ها که بالا راه میروند ما صدای پایشان را میشنویم. بالاییها بچه دارند تا به حال ندیدمشان ولی حتما دوسه تایی هستند شاید حداکثر هفت هشت ساله. صدایشان همیشه میآید صدای مادر و پدر البته بیشتر. این مدت که من نشسته بودم به نوشتن اوج سروصدا بود: بدو بدو، بپر بپر، جیغ، گریه، قهقهی خنده، داد و بیداد پدرخانواده و خفیفترش از مادر خانواده. همه با هم به تناوب! دلم برای حضور بچه تنگ شده بود.
* این از زبان گینیول ِ- گینیول حدودا میشود عروسک خیمهشببازی les guignoles de l'info یک برنامهی طنز عروسکی فرانسوی است، کاریکاتور اخبارکه هرشب پخش میشود و درش تقریبا تمام شخصیتهای خبرساز فرانسه و تاحدی جهان "عروسک" خود را دارند - فرانسوا بیرو (François Bayrou) میباشد! این هم یک قسمتش که به فیسه بوکه مربوط است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر