۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

همون لرزیدن دل به یه دنیا می ارزه

وارد کافه شدیم، کافه‌ی دو نبشی که از بقیه‌ی کافه‌های دو رو بر دوست‌ترش دارد. پر بود از آدم های مسن - برای آن وقت روز البته طبیعی بود، جوان‌تر‌ها مشغول کار بودند. رفتیم به سمت گوشه‌‌ای که هنوز تکه‌ای مبل اشغال نشده داشت. پشت میز جا گرفت. خانم پیر کناری با اشاره به من که داشتم صندلی رو به رو را برای نشستن آماده می کردم، مانتواش را جابه جا کرد. مثل بچه‌ها ذوق کرده بود با لبخندی تا بناگوش باز نگاهم می‌کرد و با دست می‌کوبید روی جای خالی کنارش. هر دو روی مبل کنارهم جا گرفتیم. کافه‌هامان هم رسیدند.
از پنجره‌ی کناری بیرون را نگاه می کرد. داشت به کارهای عقب مانده اش فکر می کرد و مدام می‌گفت این هفته‌ی لعنتی کی تمام می شود. من دستم را انداخته بودم دورش و سرم را به بازویش تکیه داده بودم و پیرمردان و پیرزنان کافه را نگاه می کردم. دلم سردش بود و"همون لرزیدن دل به یه دنیا می ارزه" توی سرم می خواند. یهو بغضم ترکید، چشمانم تر شد و یک گوله اشک روی گونه‌ام غلتید. کسی متوجه اش نشد اشک را با دست دیگرم پاک کردم. همان طور که از پنجره بیرون را نگاه می کرد گفت پگلی خوابت برد ؟ گفتم نه.
چشمانم دیگر خشک شده بودند. پا شدیدم، حساب کردیم و از همان در کناری رفتیم بیرون. من کمی عقب‌تر راه می رفتم، پیاده‌رو جا نداشت که دست در دست باشیم. دوباره چشمانم داشت تر شد. این بار تمام قدرتم را جمع کردم و بغض را فروخوردم، سرعتم را زیاد کردم از پشت دستش را گرفتم و محکم فشار دادم.
حالا هنوز دلم گریه می‌خواهد. در انتظار یک جای خلوتم که با خیال راحت به پهنای صورت اشک بریزم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر